• نمی دانم می دانی یا نه!؟

    این که چه سخت است عادی باشی، معمولی، و نه نابغه، و نه صاحب هیچ موهبتی؟ که باور کنی، که اگر هم موهبتی بوده، دیده نشده٬ نبالیده، پژمرده، مرده؟

    که آن‌قدر روشن بین باشی، که حواست به این همه “نبودن”ات باشد، نادیده‌ هم نتوانی بگیری‌ش حتی، که مثل این همه‌ی همه‌ی مدعیان سیر آسمان‌ها نکنی؟

    از ناامیدی حرف نمی‌زنم، از حالی حرف می‌زنم، که تو را، توی مغرورِ زیاده‌خواهِ ایده‌آل‌گرا را، می‌تواند بشکند، فرو بریزاند.

    از وقتی می‌گویم، که مغلوبه‌ی جنگی می‌شوی، که میان توی متفاوت و یگانه، با توی معمولی و دم دستی، توی تکراری درگرفته. تویی که هیچ‌ طرف دعوا نیستی، و فقط و همیشه آواره‌ی این جنگی.

    می‌دانی از چی حرف می‌زنم؟ از وقتی که نشانه‌ها همه بدیمن‌اند و خبر از سقوط تو می‌دهند، سقوط از آن نقطه‌ی امیدوارانه‌ی معلوم، به جایی که دیگر با خودت غریبه‌ای، خسته‌ای ازش، دوستش نداری هیچ.

    از آن لحظاتی حرف می‌زنم، که در هم شکستی، و درونت توده‌ی خاک تیره‌ای ست فقط. از آن لحظات تاریکی که باید ناامید جستجو کنی، از انگشت‌هات خون بچکد و باز خاک را زیر و رو کنی، که دوباره‌ی بذری پیدا کنی، یا جوانه‌ی ترد و زنده‌‌ای.

    گواه کوچکی، امید دوباره‌ای، برای یک “هنوز”.

    * عنوان از شهریار ِ

    خودش در ادامه‌ی این جمله می‌گه: ” که چه؟ “

  • روزی می‌رسد توی زندگی هرکسی که مرض‌اش می‌گیرد برود.
    برود یک جای دور و گم و گوری، بعد ببیند کدام یک از آدم‌هاش می‌آیند دنبالش.
    گاهی آدم لازم دارد که جایش را دوباره پیدا کند، نه فقط در قلب آدم‌ها، که توی دنیای خودش هم.

    آدم باید گاهی گم شود، تا پیدا شود باز!

  • یک عالمه نوع دارم … یک عالمه حالت، یک عالمه محیا!

    حواسش نیست… هیچ وقت حواسش نیست. قرارهاش یادش می‌رود، روز و هفته و ماه را گم می‌کند، یادش نمی‌آید گوشیش را کجا جاگذاشته، یادش نمی‌ماند که قرار بوده به محض رسیدن به مامان زنگ بزند، یادش نمی‌ماند که به خودش قولهایی داده، حواسش نیست که …

     حواسش به آدم‌ها، به نگاه‌ها و نشانه‌ها هست. حواسش هست که هرشب به ستاره‌اش سلام کند، یا باران که گرفت، در هر نقطه‌ای از خانه که بود، مثل اسب بدود طرف حیاط، که جان شما نمی‌شود اولین قطره‌های باران را (هر چه هم کثیف) حس نکنی. حواسش هست که فال حافظ بخرد و پشت هر کدام بنویسد کی، کجا و در چه حالی آنها را خریده. حتی گاهی حال و روز فال‌فروش را هم تلگرافی بنویسد. حواسش هست مثلا دروغ نگوید. حتی با لبخندی که از ته دل نیست. یا این که دوست داشتنش از روی وظیفه نباشد. یا این‌که… بی‌خیال! زیادند خب!

    غمگین است. انقدر غمگین که خیلی چیزها به هیچ کجاش نیست. جوری که اگر از بیرون ببینی خیال می‌کنی بی خیال ِ … ولی فقط غمگین است!

    حساس است، اشکش دم مشکش ، زرتی بغضه می‌آید بیخ گلوش و نمی‌گذارد چار تا کلمه حرف بزند. کوچکترین واکنش‌ها را می‌بیند، می‌فهمد. از چین گوشه‌ی لب تا نگاهی که بی‌توجه به سمتی که نباید می‌دود.

    خراب می‌کند همیشه از زور احساساتی‌بودگی. با یک پرونده‌ی گنده حرف همیشه نگفته زیر بغل.

    پر شور و شر ِ. چشم‌هاش از شیطنت برق می‌زند. جنبه‌ی طنزآمیز هرچیز را می‌بیند. حاضرجواب و شوخ است و جواب‌هایش گاهی بد می‌سوزاند طرفش را. از آن محیاهای کم‌پیداست. وقتی آسوده است، وقتی غریبی نمی‌کند، وقتی کفری می‌شود و دیگر ادب مدب حالی‌ش نیست، وقتی خودش را توی آینه دوست دارد، سر و کله‌اش پیدا می‌شود.

    عجیب این است که هر بار، تعجب می‌کنم از آمدنش، و بعد انگار وظیفه داشته باشم، توضیح می‌دهم که این من نیستم. که این “گاهی” ِ من است. همیشه‌ی من نیست.

    توی خودش ِ. از بیرون انگار کسی رو آدم حساب نمی‌کند اما در واقع ساکتِ و کم‌رو. دستپاچه و دست و پا چلفتی حتی. اما سکوتش آرام نیست‌ها! صداها، زیاد و زیاد، توی سرش هستند و خیال بیرون آمدن ندارند. کلمه‌ها تا پشت لب‌هاش می‌رسند و… بیشتر وقت‌ها این یکی ور دلم نشسته. دوستش دارم و ندارم.

    خوددار است، اخمو. به شدت مغرور… نمی‌تواند بفهماند که چه‌قدر فلانی را دوست دارد. از آنها که باید از وقت مرگشان یک چند روزی بگذارد، آن‌قدر که سرد شوند، تا بتوانند به نزدیک‌ترینشان هم بگویند: هی عزیزم، من چند روز پیش مردم!

    ترسوست، محافظه‌کار. از آنهایی که هی دنبال عقل صاب‌مرده‌شان می‌دوند و همه‌اش هم سرشان می‌خورد به سنگ.

    عاشق ویترین، لباس خوب، عطر خوب، غذای خوب، زندگی خوب در حد داشتن یک جزیره اختصاصی و اینهاست. از روی همان عقل خرش هم می‌داند حد نهایتی که می‌خواهد،  در همان محدوده‌ی رویا و خیال و ذالک می‌گنجد.

    خیلی پرحرف است. حرف می‌زند، حرف می‌زند، حرف می‌زند… کلمه‌ها دوستش هستند. گرچه تکراری، اما آدم‌وار می‌آیند و جاری می‌شوند و مثل خر، لگد نمی‌پرانند! بعدها، اگر بر حسب اتفاق کلمه‌هاش توی چتی، نامه‌ای، جایی ثبت شده باشند، می‌خوانمشان و این یکی را که دیگر رسما به جا نمی‌آورم! حالا بگذارش کنار این‌که حرف‌هاش تکراری‌اند، بگذارش کنار این‌که حواسم هست این‌ها ناشی از یک کله‌گرمی سرخود (یعنی بدون کمک هیچ مایع سکرآوری- توضیح مترجم) و چانه‌گرمی افسارگسیخته‌ست، با این همه، هوم…. نمی‌شناسمش.

    مهربان است، عاشق دیدن برق چشم بچه‌ها، اهل ندیده گرفتن هر نامهربانی و بی‌انصافی که می‌بیند، اهل بخشش‌های کفردرآر. اهل شوت‌بودگی و نفهمیدن اصلا، که طرف چه منظوری داشت!

    انقلابی است، تحمل این همه مماشات را ندارد، خشم بیچاره‌اش می‌کند، مستاصل… خیابان‌ها آزارش می‌دهند، بچه‌ها و دستفروش‌ها… تازه اگر بهش اجازه بدهی حرف‌های نخ‌نما شده‌ی خوشگل کلیشه‌ای‌ ای هم برایت ردیف می‌کند، بیا و ببین. دلی، رویاپرداز، با یک عالمه افکار خوشگل. از آنها که یک کوله بردارد بزند به جاده، کچل کند، برود معلم ده بشود و از این‌جور خزعبلات.

    حسود است، فکر می‌کند بدخواه نیست، اما غلط بی‌جا می‌کند! وقتی فلان همکار یا بهمان هم کلاسی خوشگل و خوش‌تیپش امروز چندان زیبا به نظر نمی‌آید، ته دلش خنک می‌شود.

    دو تا شاخ کوچک بنفش دارد، و یک دم با سرپیچ مثلثی.

    نیست… هیچی نیست … هیچ جوری نیست

    * ماه رجب مبارک!شب ِ آرزوها هم که …

    ** داشتم فکر می کردم که چه قدر دوست دارم خود نوردهاتان را بخوانم.

    اصلن بیایید بازی وبلاگی راه بندازیم!

    شما خودنوردی‌هاتان را توی وبلاگ‌هاتان بنویسید؛ تا با هم بخوانیم و هم رو بهتر بشناسیم!

    *** بله، آیتم ما هم بالاخره از برنامه‌ی «شبکه‌ی یک،شبکه‌ی هر ایرانی» پخش شد.

    با صدای من، قلم ِ دوستِ محترم، همت آقای تدوین‌گر و لطفِ جنابِ رئیس.

    گمان کنم همکاری ما با این برنامه ادامه دار باشه، عجالتا شما چهارشنبه و پنجشنبه حوالی ساعت پنج، نیم‌نگاهی به شبکه «یک» داشته باشید.

  • راستش را بخواهید پیش‌ترها غصه‌ام می‌گرفت اگر ازم می‌پرسیدند چه کاره‌ای، از بس که نمی‌دانستم چی باید بگویم.

    یا توضیح آن‌قدر طولانی بود که از خیرش می‌‌گذشتم، یا فکر می‌کردم زندگی‌ام آن‌قدر بی‌ربط هست که اصلن گفتن نداشته باشد.

    حالا، گرچه هنوز هم وقت صحبت از برنامه‌ی تازه‌ای، وقت حضور بی‌واسطه‌ی آدم بزرگ‌ها دور و اطرافم در اکثر روزهای هفته، وقت پیدا کردن موسیقی‌های تازه، یا خواندن قصه‌هایی که نفس می‌برند، یک دفعه‌ آن همه آرزو، و آن همه رویا و خواستن، هجوم می‌آورند باز، گرچه گاهی می‌شوم همان که از نوجوانی گذر کرده بود و دیده بود که مخاطب تمام قصه‌های دنیاست، و نه آفریننده‌ی حتی یکی‌شان، دیده بود و باور نمی‌خواست بکند، و غصه بیچاره‌اش، رویای از دست رفته دیوانه‌اش می‌کرد، گرچه خیلی خوش‌بین که باشم، همه‌ی سهم‌ام از قصه‌های این دنیا، همین چند خط ِ کوچک این‌جاست فقط و تمام عشق و احترامم به پرسونای عزیز ، و گرچه هنوز هست لحظاتی که یادم می‌افتد هر چه کردم و هر چه می‌کنم، از سر ناگزیری‌ست، و آن احتمال امیدوارانه‌ی لعنتی، که حالا که آن بزرگراه خوش آسفالت و خوش آب و هوا را رد کردم، دست کم دوربرگردانی همین نزدیکی‌ها هست…؛ کلیت‌اش را بخواهی بدانی، دیگر آرامم.

    حالا ازم می‌پرسند چه کاره‌ای، و من که دیگر همان یک ذره قدم زدن در وادی ایمن را هم پشت سر گذاشته‌ام، شانه بالا می‌اندازم که … هیچ‌کاره!

    و به همان مبل کهنه‌ی رنگ و رو رفته‌ام، تکیه می‌دهم، کتابم را می‌گیرم دستم، فکر می‌کنم این حفره‌ی همیشه خالی نادانسته‌ها را یک کمی پر می‌کنم یک وقتی، یک روزی، گیرم که سرعتم لاک‌پشتی‌‌ست، و می‌رسم به جایی که از روی مبلم بلند شوم، و وقتی ازم می‌پرسند که چه کاره‌ای، گلو صاف کنم و بگویم…

    خب، الان نمی‌دانم آن موقع می‌گویم چه کاره‌ام که!

    * مامان‌بزرگ این وقتها یک کلید واژه دارد، نگاه می‌کند توی چشم‌هام و می‌گوید ناشکری! نمی‌گوید ناامیدی، افسرده‌ای و … ؛ می گوید ناشکری.

    نا شُکرم

    * عزیز خوب من! تو هرگز دیر مکن! حوادث اما اگر دیر کردند، چاره‌ای نیست … صبور باش!

    یار! نمی‌شود عمری نشست و حسرت خورد که:

    «ای کاش این واقعه زودتر اتفاق افتاده بود، و آن حادثه، قدری پیش از آن، و آن یار که می‌طلبیدم، زودتر به دیدارم می‌آمد و این مال، که حال به من تعلق گرفته است، پارسال می‌گرفت.» نمی‌شود یارا! اینها که حسرت خوردنی‌ست ابلهانه و باطل، حق آدمیان کم‌عقل است.

    باید دوید، رسید، حادثه‌ای دیر را در آغوش کشید و گفت: دیر آمدی ای نگار سرمست، زودت ندهیم دامن از دست.

  • یک «برای» می‌گذارم پشت اسمم، می‌گذارم‌ش وسط دو تا گیومه، توی جعبه‌ی بگرد و پیدا کن موتور جستجو.
    چند تا لینک اول، لینک عاشق‌هایی ست که اسم معشوق رفته یا هنوز نرفته‌اشان محیاست .

    لینک‌های بعدی وبلاگ چندتا از این مامان‌های محترم است که قند عسل‌اشان هم نام من درآمده، یکی دو تا وبلاگ هم درباره ی نقد و بررسی فیلم محیا و حتی محیا سازه نگرشی نوین در صنعت ساختمان و خبر از انتشار ماهنامه ی محیا برای سبک زندگی دینی و عزاداری برای محیاهای از دنیا رفته و چند تا وبلاگ هم نام دیگر که متعلق به انسان‌هایی نرمال و آینده‌دار‌ند، و  سر آخر وبلاگ هایی که یک ارتباط‌‌ اکی با من دارند.

    یک «برای» می‌گذارم پشت اسمم، بی‌گیومه، بی‌سخت‌گیری، می‌گذارم‌ش توی جعبه‌ی بگرد و پیدا کن ذهنم، در گذشتن همه‌ی این روزها که گذشت.

    موتور جستجوی ذهن مهربان‌تر از گوگل است، می‌گردد و یک عالمه «برای» پیدا می‌کند برایم، «برای»ِ معنی‌دار، لبخند آور.

    از هدیه‌های کوچک و بزرگ،از حرف ها و نظرهای کوچک و بزرگ، از کلمه‌ها و نامه‌ها و موسیقی‌ها، از همه‌ی فشار انگشت‌ها روی دکمه‌های کی‌بورد، روی خودکار و کاغذ، برای نوشتن نام من، از بالا پایین رفتن و فشار به تارهای صوتی برای صدا کردن نام من، از همه‌ی آن‌نگاه‌های شتابزده و نگران توی ویترین مغازه‌ها، برای پیدا کردن چیزی که من دوستش داشته باشم، از همه‌ی آن لحظه‌های عزیزی که دیگری برای من صرف کرده، از همه‌ی برای من ها.

    خوب نیست آدم این همه فراموش‌کار باشد، این همه نازک، این همه بی‌جان، شبیه یک نهال ترد که با باد خم می‌شود هی، و همه‌ش ترس داشته باشد از شکستن، و همه‌ش دنبال دیواری باشد، تکه‌چوبی، دست‌گیر و تکیه‌گاهی.

    خوب نیست آدم هی دنبال «برای» باشد، دنبال «بهانه»، برای معنا جستن، ماوا جستن، برای به یاد آوردن که تنهایی هست اما او در تجربه‌اش تنها نیست، که تنها نیست.

    خوب است آدم فکر بزرگ شدن باشد، فکر این‌که تنه‌اش، شاخه‌هایش جان بگیرند، سرپا بایستد، تکیه‌گاه باشد خودش، نگاهش به آسمان باشد، به ابر و باران، و نترسد این همه از باد.

    فکری‌ام که آدم هر چه خودش را بزند به آن راه، باز به «برای»‌هایش، به «بهانه‌»هایش زنده‌ست.

    فکری‌ام که سرو کوهی هر چه هم تنومند، باز می‌تواند اسیر بند دام نیلوفر باشد، و نیلوفر ِ در فاصله‌ی دو بهار، در پاییزهای تلخ و زمستان‌های سخت، یادی از سرو کوهی بی‌نوا بیاورد در ذهن‌اش یا نه، او که از یادش نمی‌کاهد، چشم در راهش می‌ماند.